بهار

می گویند بهار که می آید

بوی تو را با خود می آورد..

اما دریغ!

که شامه ی ما

بوی بهار را از یاد برده است..

..عالم به عالم فرق دارند!

حتی با همین حال، با همین گرفتگی صدا و سرفه های بی امان ، دوست دارم باقی مانده ی شبهای زمستان را هرشب از ی جایی تا هرجای دیگری که بشه پیاده برم، سوز ملایم یا تند هوا بخوره توی صورتم و برم، برم و برم و برای خودم قدم بزنم تا خود صبح....باورش برام سخته که شبهای زمستان دارد تمام می شود، و سخت تر از آن کابوس شبهای تابستان است..

نمرود طور شاید!

کی فکرش را می کرد که ی روز ژاکت بر نداشتن توی هوای مثلا بهاری زمستان چنین بلایی سر آدم بیاره؟! کی فکرش را می کرد که ی گلو درد ساده تیدیل بشه به ی آنفولانزای نمی دونم چی چی و سه روز تمام (فعلا تا اینجای داستان) ما را درگیر خودش کنه؟! سه روزی که از روز اولش فقط یادم میاد که نمازهامو خوندم و کمی غذا و مابقی اش در هپروت به معنای کامل! روز دوم با لرزهای مدام و کنار بخاری و خوردن انواع و اقسام داروهای گیاهی و ..طی شد و روز سوم  هم که دوباره تب، و دوباره دکتر و آمپول های جدید  و داروهای جدید! مدتها بود که چنین ضربه شصتی از سرماخوردگی نخورده بودم..توی این چند روز هم به حال خودم خنده ام می گیره هم گریه، به خصوص حوالی ساعت 8 و 9 که در یک توافق اعلام نشده تب و لرز ما عود می کنه و مراسم ویژه ی پاشویه وقتی که من تقریبا به حالت اغما دارم میرم انجام میشه! همون وقته که با خودم می گم که فقط نمرود نبود که با ی پشه ی مامور خدا کله پا شد، اصلا باز خوبه خدا نمرود را آدم حساب کرده ی پشه ای ی چیز قابل مشاهده ای براش فرستاده، ما چی، خدا با ی ویروس و باکتری داره حال ما را میگیره! حالا تشابه بین ما و نمرودم بماند دیگه خدا می دونه خودش کافیه..

.......

روز اول که رفتیم دکتر، مامانی یک ساعتی خونه تنها بود، مامان وسایل مختلف را برایش مهیا کرد تا توی این فاصله سرش گرم باشه و کاری خلاصه نکنه..از دکتر که برگشتیم مامانی توی جایش نبود رفته بود توی اتاق من و سر وقت کرفس هایی که مامان شب قبل خریده بود و خورد کرده بود و چون چندتا از سبزی هاش مانده بود بسته بندی نکرده نبود. وقتی وارد اتاق شدم مامانی پشتش به من بود، اولش فکر کردم که دارن کرفس ها را می خورن، صداش کردم، برگشت، خیلی عادی، انگار نه انگار که ما ی ساعتی خونه نبویم، ازش پرسیدم داری چی کار می کنی؟!با آرامش گفت دارم اینا را درست می کنم، رفتم جلو و دیدم همه ی آوندهای کرفسها را درآوردن! تبحر ویژه ای کلا در نخ کشیدن دارن و با اون آوندها مثل نخ لباس رفتار کرده بود..


پ.ن: شاید این پست موقت باشد و شاید چون از دست کسی دقی ام نوشتم اش!