بهار
بوی تو را با خود می آورد..
اما دریغ!
که شامه ی ما
بوی بهار را از یاد برده است..
بوی تو را با خود می آورد..
اما دریغ!
که شامه ی ما
بوی بهار را از یاد برده است..
.......
روز اول که رفتیم دکتر، مامانی یک ساعتی خونه تنها بود، مامان وسایل مختلف را برایش مهیا کرد تا توی این فاصله سرش گرم باشه و کاری خلاصه نکنه..از دکتر که برگشتیم مامانی توی جایش نبود رفته بود توی اتاق من و سر وقت کرفس هایی که مامان شب قبل خریده بود و خورد کرده بود و چون چندتا از سبزی هاش مانده بود بسته بندی نکرده نبود. وقتی وارد اتاق شدم مامانی پشتش به من بود، اولش فکر کردم که دارن کرفس ها را می خورن، صداش کردم، برگشت، خیلی عادی، انگار نه انگار که ما ی ساعتی خونه نبویم، ازش پرسیدم داری چی کار می کنی؟!با آرامش گفت دارم اینا را درست می کنم، رفتم جلو و دیدم همه ی آوندهای کرفسها را درآوردن! تبحر ویژه ای کلا در نخ کشیدن دارن و با اون آوندها مثل نخ لباس رفتار کرده بود..
پ.ن: شاید این پست موقت باشد و شاید چون از دست کسی دقی ام نوشتم اش!